...کودکی هایمان را می خواهند گم کنند! کودکی هایمان را می خواهند پشت کوه بیندازند ...تا بابا بیاید و سراغش را بگیرد و هی گریه کند...هی گریه کند و ما هم دلتنگ شویم و بگوییم :
برویم دنبالش!
بابا هم بگوید : گرگ دارد بیابان...خرس دارد بیابان...می خورندتان...می برندتان !
ما می گوییم: باشد نمی رویم !
آنوقت بابا هی از کودکی هایمان قصه می گوید و ما هی گریه می کنیم و اشک هایمان را پاک می کنیم!
بعد سالها می گذرد و بابا می رود آن دوردورها...ما میشویم بابا...ما می شویم مامان...و هی می شویم...هی میشویم این و آن...
بعد...
بعد...
کودکی پرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!
کودکی های من لابلای درختهای کنار جا مانده است! آنجا که گنجشکها لانه داشتند . از آنجا می شد ننه شمسی را دید که سبزی پاک می کرد و از همه بیشتر بوی ریحانش می امد که من آن را خیلی دوست داشتم!
آن موقع دوست داشتم مثل ننه شمسی به بازار بروم و گوجه بخرم...هندوانه بخرم...نان هم بخرم و از پل هوایی اندیمشک بالا بیایم و از آن بالا همه جا را ببینم!
آنوقته دوست داشتم همه گلهای شاه پسند مال من باشد ! مثل ننه شمسی که همه گلهای شاه پسند مال او بود و به آنها آب می داد!
آنوقتها دوست داشتم ننه شمسی بودم!
کودکی من را بادبادکی که درست کرده بودم شاید برده است آن دور دورها! پیش خورشید!
راستی...راستی کودکی مرا ندیدید؟!
کا کا عباس!
...پای ننه گلنار درد می کنه . هی به مو میگه: کا کا برو سی مو دوا بگیر ااا خاله خورشید. خاله خورشید که نیس..رف ئو دور دورا پی کارش. ئو روز هی کلاه عمو صادق بر می داشت میذاشت سر خودش. به مو گف نگی کا کا به هیچکی! گفتم : نه خاله!
اما خو مو به ننه گلنار گفتم . ننه گلنار بدبخت که هی پاش درد می کنه . ننه گلنار گفت: وووی ی ی گیس بریده خاله خورشید!
خاله خورشید هی رخت می شوره و هی بنک می خوره..ترق ترق! مو بنک دوس دارم هی ا عمو صادق می خرم ..عمو صادق با ئو کلاهش که شوهر تاج خانمه!
شوهر ننه گلنار مرده . مثه ننم ...مثه آقام...صدام کشتشون! صدام کجان؟ ئو ته ته هان!
صدام بی پدر ...مملی پدر سگه... هی سی مو سنگ میندازه...یه بار سنگ انداخت تو خونه سامان اینا!
سامان که هی سحر کتک می زنه ...ئو روز مو دیدمش ...با اکبر بود ...اکبر که لباسش خونی بود و هی ننه اش می گفت : رودم...رودم اکبر! هی صورتش کند ..اوفی ی ی خونه خراب شدن...منم خونه خرابم...
ننه گلنار می گه : کا کا هی نگو خونه خراب. خوب نیس ننه! مو هی می گم...
ننه گلنار بدبخت هی گریم می کنه و هی برا خاله خورشید نخود پاک می کنه...
بروم سی ننه گلنار دوا بگیرم ... او فی ی ی ی مو خونه خرابم!
... دیشب باران آمد و من گندم برشته خوردم. توی کوچه عروسی بود ! عروسی گیسو با اکبر! اکبر که چاقو خورد و مادرش هی گفت: رودم ! رودم کجانی؟!
...خو اکبر رفته بود خاکستون تا هی براش گل ببرن...حلوا ببرن...! سحر بردن ئو دور دورا!!! پیش ننم...ننم که با توپ صدام مرد...او فی ی ی ی ی ی مو خونه خرابوم!
خونه مادر اکبر خراب شد از بسکه اکبر مرد! مر د که مرد! ننه سامان گفت خو!
سامان که هی خواست گلدون ا ئی اکبر بگیره تا مال خودش بشه...خو سحر گفت . سحر که تو خونه سامان اینا هی کار می کنه ..هی کنار جمع می کنه سی مو!
حالا سحر کجانه؟ ئو دور دورا...اکبر کجان؟ ئو دور دورا! پلیس کی اکبر کشت؟ ننه گلنار مو گفت : مو چه می دونوم!
مو چه می دونم که سحر کجان! سحر که هی پیش مو می اومد ...هی سی مو کنار می آورد ..هی می گفت :کا کا عباس مو می ترسم ا سامان ...! سامان که می خواد گلدون قشنگه ا اکبر بدزده!
اکبر خونه خراب که گیسوی دوست داشت...که نامه داد مو سی گیسو ببروم! مونم بردم و کنار و آلاسکا گرفتم...سامانم سی مو آلاسکا گرفت و گفت: به کسی نگی مونه اینجا دیدی ؟
بارون میاد شر شر...روی بوم هاجر...هاجر کجانی ؟ صدام کجانی؟ ئو ته تهانی!
سحر بیا گندم شادونه بخور...اوفی ی ی ی مو خونه خرابوم!
(کا کا عباس)
سوت قشنگ من هنوز هم بلندترین صدا را دارد. همیشه آن را توی کشوی مان که دم در بود قایمش می کردم طوری که هیچکس آن را نمی توانست ببیند . آن وقتها بابایم با آن می زد و من در خانه صدای سوت بابا را می شناختم و من هم در جواب بابا یک سوت بلبلی می زدم و مامان هر جای خانه بود تشر می زد که سوت نزنم ! زشت است! و من به افتخار مامان یکی دیگر میزدم و مامان می آمد بالای سرم و نهیبم می زد و من لال می شدم.
وقتی بابا کلیه دردش عود کرد سوتش کنار آینه هال بود . من به آن نگاه می کردم و بغض گلویم را فشار می داد!
سالها آن سوت مونس بابایم بود و حالا افتاده بود یک گوشه!
بابا که بستری شد دلم بیشتر گرفت. سوت را می بردم پیش خودم زیر لحاف و گریه می کردم!
بابا که برای همیشه رفت دیگر سوت شد مال من!
چند سالی از آن روزها می گذرد و من همین حالا می خواهم یک سوت بلند بزنم ! چون گریه کردن برای مرد زشت است ! حالا دلتنگی ام را و اشکم را در یک سوت بلند نشان می دهم!
... ... ... ... ... ... ... ... ... وااااااااااااااااااای!!!
شب!
---کودک روی تاب بود...
زن از پنجره به کودکش شیر می داد!
مارمولک کنار مهتابی پشه ای را شکار کرد!
تاب کودک را بر زمین انداخت...
زن بیرون دوید ...بوی شیر اتاق را پر کرده بود...
کودکش بود و نبود!!!!
هزارپا
... ... ... ش رفته بود!کرد مهمانوقتی هزار پا سرش را بل
هزار پا منتظر میهمانهایش بود. اما آنها خیلی دیر کرده بودند . . . هزار پا از آمدن آنها نا امید شد و مشغول در آوردن کفش های رنگی اش شد... کفش زرد... برو اون طرف... کفش قرمز برو اون طرف هزار پا همه ی کفش هایش را در آورد و رفت که بخواب... که کسی در زد... هزار پا بی حوصله در را باز کرد و دید یکی از مهمانهاست! او از اینکه کفش پایش نبود خیلی خجالت کشید و سرش را پایین انداخت! بعد تند تند مشغول پا کردن کفش هایش شد.. کفش قرمز... بیا ببینم... کفش آبی نوبت توست حالا... کفش زرد چه تنگ شدی ... کفش بنفش... کفش سفیدند
شهرزاد
هنوز هم می توانم برای قصه گفتن چشم هایم را ببندم و برای قصه ام یکی بود یکی نبود نگویم و کار نداشته باشم که چقدر قصه ام طولانی است و تو با چشمهای خواب آلود از من بخواهی که قصه ام را ادامه دهم و به خمیاز های او توجه نکنم و در جایی که دختر قصه ام احتیاج به کمک دارد کمکش کنم و در زندان دیو چهار شاخ پیش اش بروم تا از تنهایی دق نکند و وقتی که تو نز دیک است گریه ات بگیرد من دستهای تو را بگیرم و سرم را تکان بدهم (به نشانی آرام شدن کردن تو) وتو خواب را فراموش کنی و نیم خیز شوی و دستم را فشار دهی تا زود دختر قصه را نجات دهم

اما تو می دانی که دختر قصه می میرد و از قطره خونش درختی می روید و از درخت برگی می رود آن دور دورها ...به نیستان ...به آنجا که صدای نی زیاد است و برگ آنقدر می چرخد و می چرخد تا آتش بگیرد و نی شود ! ...و کسی نی را بردارد و با آن هر چه می خواهد بزند تا نا له اش خاموش شود.. تو می دانی که هر آدمی برای خودش یک نی دارد که خودش تنها خودش می داند که آن را کجا می گذارد ! حالا تو قد کشید ه ای و من میدانم تو هم برای خودت یک نی داری که شاید از قطره خون دختر است !
خودکشی!
من دیگر خودکشی نخواهم کرد!
گویا زندگی جایی را برایم گذاشته است!
گفت کوچک است اما خوب است.
از زمان خودکشی ام خیلی گذشته !
هنوز دارم می گردم!
خسته ام! خیلی!
کاش خودکشی کرده بودم!
شما نشانی آنجا! را ندارید؟
تیک تاک
خورشید هنوز نیامده تیک تاک
مامان هنوز خواب است تیک تاک
خروس آواز می خواند تیک تاک
کلاغها به مهد کودک میروند تیک تاک
مامان چرا بلند نمی شود؟ تیک تاک
خروس برای گلو دردش دوا ندارد تیک تاک
دست های ساعت تکان نمی خورد تیک تاک
خواب من دارد می آید تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک
عروسی
مگس روی کت بابای بچه ها نشسته بود که خانم خانم ها با مگس کش روی مگس سمجی که روی پایش نشسته بود کوبید!
بابای بچه ها برای بار پنجم به خانم خانم ها گفت :پس چرا کارت دعوت برایمان نمی آرن؟ امشب عروسیه ؛ پس پسر عموت کی کارت میاره؟
خانم خانم ها اخمهایش را در هم کرد و گفت: ما که نمی خایم عروسی بریم که تو راه افتادی ! شامت رو بخور و بخواب!
بابای بچه ها سیگاری تو حیاط کشید و داخل هال شد و به خانم خانمها گفت:
اگر آمدند مرا صدا کن .
خانم خانمها آب میوه ای به بابای بچه ها داد . بابای بچه ها با خوشحالی گفت: چه خوشمزه اس! همیشه از این کارا بکن!
خیلی زود بابای بچه ها خواب به چشمهای منتظرش آمد . خرخرش بلند شد!
خانم خانمها خیلی زود آماده شد تا به عروسی پسر عمویش برسد.
وقتی که عروس خانم وارد تالار شد خانم خانمها به کارت عروسی نگاه کرد و زیر لب گفت : حوصله ی حرفهایش را نداشتم. کاش خواب به خواب برود!
موقعی که عروس خانم با آقا داماد روی صندلی جلوس کرد بابای بچه ها خواب خواب بود و مگس روی کت نیمدارش چرت می زد و گر به ای کفش های واکس زده اش را لیس می زد!
کسی توی تالار کل زد!!
به
باران
نگاه می کنم ...
تا سحر را ببینم!
روزگار من
بدنش گرم بود و
نبود!
( نامه)
صدای خر خر موتور نامه رسان او را خوشحا ل کرد. به سرعت از پله ها پا یین رفت
و در را باز کرد.نگاهی به نامه انداخت. خط ؛ خط خودش بود. اما این بار نامه بر خلاف
دفعه های قبل با خودکار سبز نوشته شده بود. زن شاد شد و فکر کرد چه کسی
می تواند برای او نامه نوشته باشد!؟ او کیست که خودش را نشان نمی دهد؟
چرا خودش را نشان نمی دهد؟ زن شاد ؛شاد از پله ها بالا رفت تا نامه را با دقت
بخواند.
او تصمیم نامه را در پارک نزدیک خانه اش بخواند. برای همین لباس پوشید و آماده
رفتن شد. چند دقیقه بعد زن در راهی بود که به پارک می رسید!!
او فراموش کرده بود که آن روز خودکار سبز دوستش را قرض گرفته
بود!!
زنگوله ات را به چه کسی داده اند؟!
گاو کف طویله روی ادرارش خوابیده بود . چشم های درشتش روی هم افتاده بود.شکم بزرگش با هر دم و باز دم بالا و پایین می رفت.
گوشه طویله سطل خالی شیر بود و مگسی که ته آن دست و پا می زد تا خودش را خلاص کند.
هر از گاهی گاو یکی از گوش هایش را آهسته حرکت می داد!
در طویله آهسته باز شد و مراد پا داخل طویله گذاشت. به طرف گاو رفت و با بغض کله او را بغل کرد و با گریه گفت:
بلند شو بریم بیرون...ئو بیرون پر علفه...د یالا...
مراد به جسم سرد گاو دست می کشید و گریه می کرد.
در طویله آهسته باز شد و هیکل تنومند طهماسب در میان آن نمایان شد...دستهایش را در هوا تکان داد و به طرف مراد خیز برداشت و غرید:
ئو گاوای به امون که گذاشتی تو صحرا ؟ ها؟ گورت گم کو مردنی..
گوش مراد در دست قدرتمند طهماسب بود و مراد تنها التماس می کرد !
طهماسب فریاد کشید: می میرد ...خیا لت تخت باشد...هی به شکمش بستی
هر چه آشغال بود حالا برایش دل می سوزانی!
مراد نالید: به روح آقام علف تازه دادمش...دوستش داشتم...
طهماسب مراد را از طویله بیرون انداخت و فریاد کشید:
به ننه ات بگو حساب بی حساب!
در طویله به هم خورد...گاو آهسته چشمش را باز کرد و روی هم گذاشت.
مگس ته سطل خودش را خلاص کرد و گشت و گشت تا روی شاخ خمیده گاو
نشست!!
بدن گاو سرد بود و ...نبود!!
توپی در دروازه گل کوچک جا گرفت!
قطار بی تابانه پیچ می خورد...
پلیس سوت زد...
از خانه ای بوی پیاز داغ آمد..
کسی در آغوش دو خط می خواست
جان دهد!
بچه ها هورا کشیدند!
( آدمک ها )
روزی نقاشی دو آدمک کشید! آدمک اول از کاغذ بیرون
پرید و گفت: دنیا کجایی؟ می خواهم همه تو را ببینم!
( او دو پای قوی داشت!)
آدمک دوم از کاغذ بیرون پرید و گفت : آخ پا هایم! وای
دنیا چه زیبایی!
( او دو پای لرزان و ضعیف داشت!)
دو آدمک رفتند تا دنیا را بگردند...
آدمک اول به سرعت راه می رفت و آدمک دوم با دقت
با دقت همه چیز را نگاه می کرد!
آن دو رفتند تا به کوهی رسیدند...آدمک اول به کوه نگاهی انداخت و گفت : چه کوه بلندی! اما نه! وقت ندارم ...باید بروم !
( او رفت...و دوستش را تنها گذاشت!)
آدمک دوم آهسته از کوه بالا رفت ... برای گلهای وحشی اسم گذاشت و نفس کشید!
آدمک اول رفت...
باز هم رفت...
کفش های زیبا به پا کرد و در آبهای زیادی شنا کرد...
همه جا را گشت ...
اما صدای تق تق پاهای دوستش درگوشش بود!
روزها گذشت و گوش او همچنان در گوشش بود!
و یک روز که همه جا را گشته بود
دلتنگ دوستش شد...
رفت تا پای همان کوهی رسید که او را رها کرده بود!
آدمک دوم پای کوه خوابش برده بود...
او خسته بود...
خیلی!
آدمک دوم همه جا را گشته بود چون نقاش برای او دو
کفش چرخدار کشیده بود!
آدمک اول دوستش را بیدار کرد...
...وای خدا چقدر شبیه خودش بود!
صدای تق تق پا دیگر در گوش آدمک شنیده نمی شد...
نقاش لبخند زد...
او همچنان آدمک می کشید!
راستی شما شعله شمعی را که خاموش کردم ندیدید!
او نگفته بود که یک روز می رود...
همیشه بود مثل روزهای شنبه...مثل انتظار...همیشه بود !
امروز که داشتم نگاهش می کردم آهسته قد کشید...آه کشید ...زرد شد ...اشک ریخت ...مثل همیشه ...
و بعد غیبش زد!
کوچه ها را گشتم ...دوستی نداشت که سراغش را بگیرم!
ناچار به سقا خانه رفتم ...
...شعله ها او را نمی شناختند !
راستی او را ندیدید!!!!!!!!!
با عرض معذرت! نظراتی که دوستان عزیزم زحمت کشیدند و برای نوشته زیر گذ اشتند همگی پاک شده است!!!!
لطفا زحمت کشیده دوباره کامنت بگذارید!
با یک دنیا شرمندگی!!!!




